|
Ahmad Khalili:
was born in November 22nd,1970 in a little town
called Khalilabad on the outskirts of Kashmar in Khorasan
province east of Iran. He finished his elementary studies and
received his diploma in this town. In 1995 he was accepted in
the University of Tehran to study Japanese literature.
From early childhood he had Great enthusiasm in
traveling, making friends, communicating with the world. He
saw all the beauty of life in communicating with others and
making friends and loving. He chose language as a tool to
reach art and friendship and connect with the people. His deep
interests in discovering his country, led him to the world of
tourism and for the first time, in 1998, he became the leader
to a Japanese tourist to the highest mountain of Iran:
Damavand.
To present Iranian culture and civilization to
the interested tourists, he has had many journeys to various
parts of the country. Among these journeys the distressed one
was accompanying the Mainichi newspaper reporter to the city
of Bam.
He attended in Miniature and Iranian Art
Exhibition held in Japan in 2003 as a translator and in the
same year with the suggestion of one of his friends joined the
world of photography.
It was another chance for him to see the life
from this perspective and to add the language of pictures to
his profession, the language that conveys itself and has a
great world which is not like any language.
در
شب سرد زمستاني، شب يلدا که برف آسماني کوه و برزن را سفيد و آسمان را نقره
مي پاشيد کار دنيا را آغاز کردم و وقتيکه به دنيا آمدم و نمي دانستم بايد
روزي به جاهايي بروم که گاه مردمانش همه باهم از دنيا مي روند. تحصيلات
ابتدايي تا ديپلم را در استان خراسان، در شهر کويري کوچک خليل آباد که تا
مدتي پيش از توابع شهرستان کاشمر بود به اتمام رساندم. در کوچه پس کوچه هاي
کاهگلي محله بازي کردم و بزرگ شدم و چنان روزگار به تندي گذشت که به ناگاه
فهميدم پشت کنکوري ام. زمان، زمان مبارزه بود و تقلّا و کوشش... و پيروز شدم
و به آنچه مي خواستم رسيدم.
سال 73
رشته زبان و ادبيات ژاپني دانشگاه تهران. از کودکي عاشق سفر و ارتباط با
دنياي اطراف خود بودم و تمام زيبا زيستن را در ارتباط و دوستي و مهرورزي با
ديگران مي ديدم و اين بود که به خواسته ام رسيدم و زبان را ابزاري براي رسيدن
... رسيدن به هنر.. به دوستي ... به ارتباط. به دليل علاقه به شنا خت ايران
زمين وارد دنياي صنعت توريسم شدم.
من نخستين بار نقش راهنماي تور را در صعود يک توريست ژاپني به دماوند
ايفا کردم. جاييکه بام ايران مي خوانندش و دردناکترين نقش را هم در صعود يک
خبرنگار ژاپني به قديمي ترين بام ايران يعني "بم" ايفا کردم. سال 82 براي
اولين بار به عنوان مترجم نمايشگاه "مينياتور و هنر ايران" از طرف وزارت
امورخارجه به ژاپن سفر کردم. در همين سال به پيشنهاد يکي از دوستانم با توجه
به علاقه من به سفر به تمام نقاط ايران وارد دنياي زبان تصوير-عکاسي- شدم و
اين بار مي خواستم زندگي
را از اين دريچه ببينم و ادامه دهم و زبان تصوير را اندک زماني است به حرفه
ام افزوده ام. زباني که خود گوياي خود است و دنيايي دارد و عظمتي که به هيچ
زباني شباهت ندارد.
با سپاس از پدر عزيزم که
به من آموخت براي دلم زندگي کنم و مادر مهربانم که صبر در برابر سختي ها و
مقاومت در برابر ناملايمات را به من ياد داد و خواهرم که با ايثار و از خود
گذشتگي اش درس مهرباني و فداکاري به من ياد داد و برادرم که هميشه به من مي
گفت که کاري را انجام بده که دوست داري. و اکنون اين کتاب حاصل تمام اينهاست...
و من امروز زنده ام... و عاشق زندگي... و اميدوار به زندگي و زنده بودن.
|